بفرما داخل
اکتبر 8, 2009 با Vistulaجولای 10, 2009 با Vistula

لولا می گفت : ” حتی تنه ی درختان را کک گرفته است . ” یک کسی گفت : ” آنها کک نیستند ، شته هستند ، شته ی برگ . ” لولا در دفتر خاطراتش می نویسد : ” شته ی برگ حتی بدتر است .” یک کسی گفت : ” آنها آدم ها را نمی گزند ، چون آدمها برگ ندارند .” لولا می نویسد : ” در زلّ آفتاب ، آنها همه چیز را گاز میگیرند ، حتی باد را . “
*
در شهر هم درختان توت بود ، اما نه در حاشیه ی خیابان ها ، بلکه در عرصه ی حیاط ها . زیاد نبودند ، فقط در فضای حیاط خانه ی مردمان قدیم . در زیر درخت، یک صندلی راحتی بود . با نشیمنی از مخمل قرمز ، مخملی کثیف و پاره . وسط نشیمن از زیر ، سوراخ بود و پوشال آن آویزان در هوا . پوشال صندلی ، به علت نشستن بر روی آن پخ و سفت شده بود و رشته هایی چون گیسوان بافته از آن آویزان . اگر کسی روی این صندلی فکسنی می رفت ، رشته های تازه ای در زیر آن آویزان میشد ؛ رشته هایی که روزگاری سبزه و سبز بودند .
در اندرون حیاط های توت ، سایه ای گاه آرام بخش ، بر سیمای سالخورده ی نشسته بر صندلی می افتاد . می گویم گاه آرام بخش ، چون بعضی وقتها نادانسته و بی خبر ، خود را به خطر می انداختم و وارد این گونه حیاط ها میشدم و دیگر به ندرت به آن باز میگشتم . در همین مواقع آرام بخش ، شعاع نور ، یکراست از نوک درخت به چهره ی سالخورده می تابید و راز ولایت دوردستی را برملا می کرد . به سراسر مسیر نور می نگریستم . حس میکردم ستون فقراتم می لرزد . چون آرامش ، نه از شاخه های درخت توت ، که از تنهایی چشمان ِ صورت بر می خاست . نمیخواستم کسی مرا در آن حیاط ها ببیند . اگر کسی می پرسید که در آنجا چه کار داشتم ، میگفتم کاری نداشتم ، فقط می پلکیدم . مدتی به درختان توت خیره میشدم و قبل از بیرون آمدن ، برای آخرین بار به صورتی که روی صندلی بود نگاه میکردم . صورتی که یک ولایت در آن بود . مرد یا زن جوانی را میدیدم که کیسه بر دوش ، ولایت را ترک میکرد ؛ کیسه ای با یک درخت توت . من شاهد ورود یک به یک درختان توت به حیاط های شهر بودم .
بعدها در دفتر خاطرات لولا ، خواندم : ” وقتی ولایت خود را ترک می گوییم ، وارد صورت خود می شویم . “

* سرزمین گوجه های سبز – هرتا مولر
* تصاویر از دیوید هاکنی
فصلی از یک زمستان بلند
ژوئن 6, 2009 با Vistulaشب است
شب است و
ببین !
فاخته هایم دیوانه وار تا کجاهای آسمانت گریخته اند
تو ، همان پل پوسیده نیستی
که هر شب در سایه سار خاموش خدا تاب می خورَد ؟
خوابیده ام
خوابیده ام و خواب می بینم
خواب می بینم و خوابهایم را
در پیراهن ِ
آهار خورده ی
پنج
ساله گی
می پیچم …
کبوتری می شود ، کودکی می شود ،
یا نه
شبی میشود که چه سرد و سپید می خندد
و دوش در دوش نسیم پیری که از قفایش می وزد
تا ارتفاع دوردست تو می گریزد
و تو
از پهلویی به پهلوی دیگرت می غلتی .
دیر است
دیر است برای به ناگاه شنیدن گریه ی کودکان
که سینه ام را
در جستجوی قطره ای شیرین می شکافند
و پنجه های تو
چه مهربان دو دست ِ آسیمه را از طناب ِ برف می بُرند
معلق میان فصل هایی که رفتند
رفتند با کاسه ای ذرت طلایی تابستان
از دهان رادیوی قدیمی اتاق نشیمن ، به من بازگردند
و من هنوز در بند صدای مهربان ِ انهدام ِ تو بودم
در صفحه ای که بر نیشتری می چرخید .
… و فصل هایی که رفتند
تا تو را برایم بیاورند .
چه می دانستم شبی از شبهای پائیز
دستهایم گریه کنان تو را بیدار خواهند کرد
و تو از پهلویی به پهلویی
می غلتی
و تمام فصل ها در لحظه ی تولد کودک ِ زوزه کش طنین می اندازد .
( … )
و خواب می بینم در کاسه ای برف می بارَد
خواب می بینم دستهایی لرزان و خطا کار
تو را از آغوش خویش می دزدد
تو خیره به سقف ماتت برده و من
سیگار در دهانم می لرزد و
مرگ
میان سینه ام .
سپیده دمانی قدیمی بود یا تنها گمانی دور ؟
گمانی که شبها بی رحمانه
از آسمان بر جناغ سینه ام می افتاد
و مهمیز هایش صدای خورشید ِ تازه دمیده می دادند
و چشم هایی هنوز غرق در خواب
که در لای لایی ابدی
دنبال رد پایی رقصان میان برف می گردد
و هنوز در کاسه ای برف می بارَد .
نگاهم کوچک است هنوز
و دماوند ، چون لکه ی پیری
در میدان ابرهای سرگردان سپیده دم ماسیده
ترانه ای که در کودکی می شنیدم ،
یادت مانده ؟
دارم زمزمه می کنم
صدای کودک و خرگوش را
… و خرگوش های نقره از میان برف می گریزند .
دیر است
دیر است و سینه کش ِ خوابهای تو
همه چیز در حال فرار است
کسی در سینه ات به سوی ناپیدا می گریزد
کسی که بر قله های میانه اش درختی از ستاره ها دارد
و در ناپیدای تو ،
هر شب پرنده ای لرزان بر بلندای ناقوسی ابدی
سنگ می شود .
و در ناپیدای تو ،
هر شب
عروسکی گریه کنان با قصه ی سرفه های دیوار می خوابد
با خیال ِ موهایی که در طلای خورشید می سوزند
با خیال ِ خوابهای خزنده ات
همچون بنفش که از زانوی گُل بالا می رود …
دیر است
دیر است و دستهایم به گریه ی عروسکی آلوده ست
دارم به سوی خوابهای برگی می روم
که اشک ریزان تا آخرین برف زمستان بر شاخه ایستاد
و در سوز شامگاه ،
با بوسه ی سرد دانه برفی
پرواز کرد
و در کاسه افتاد .
خواب می بینم تو تمام زمستان های کودکی ام بودی
خواب می بینم تو تمام زمستان های کودکی ام هستی
و من تمام عروسک هایی
که هرگز زیر ژاکتم به خواب نمی رفتند
اگر شبی
ترانه ای به یادت آمد
که در آن خرگوش های کوچک بی قید
از ابری نیمه جان افتاده در کاسه ، آب می نوشیدند ،
بیا کنارم و برایم بگو
عروسک گچی کوچکم
که دستش را
و بعد سرش را شکستم ،
کجای گندمزار شب ها
با فلوت کوچکی در دست ، گرد ِ ماه می چرخد ؟
دیر است
دیر است و باید بروم
بیا کنارم ، بیا و شبی
در دور دست ِ خواب و جادو
از لحظه ی جاوید خاموشی عبور کن
بیا و مرا به دست ِ نادیده خوابها بسپار
چون رد پایی که با برف تازه محو می شود .
خداحافظ !
خداحافظ عروسک ِ آواره !
چه وقت دوباره کسی تو را خواهد دید ؟
*
بامداد
27 مهر 87 -

سلیمانِ سده های مفقود
می 5, 2009 با Vistulaشیپور ها
صدای شراب را می نوشند و
خیابان مست است و
جوی مست است و
من مستم و تمام این سال ها ، مست بودند …
- بگو ، گرامافون ، کار می کند کماکان ؟
از میانه ات کسی رد میشود
که صدایش موسیقی توست
و تو صدای فریاد مرا
در باران می شنوی
و زنی در شیشه ی پنجره اش
ترشی نای و باران می گذارد .
ما خون ِ بیگانه ی خویش را …
از نسوج در هم کوفته ی آشنای هم می مکیم
و بدین سان
خوراک حیات در مطبخ روح آدمی
چنان مهیا ست
که گهگاه مرگ
فراموش می کند
قلب هایی هستند
که روی نقطه ی صلب صدا مبهوت مانده اند
و صدا صدا صدای فریاد من در تو محو میشود .
گرامافون پیر
که سالها صدایش روی سوزنی مایوس چرخیده ست
آتش در شومینه
و بلوط ، که خوابگرد قدیمی تالار خاکسترهاست …
میخواره برمی خیزد و
پنجره را گناهکارانه می بندد
و من پشت قاب عبوس باران می مانم و
بینی ام روی شیشه ، می ماسد و بخار میشود :
بویایی ام
حس بویایی ام به موهایت می ساید و تمام میشود
- به گیسوی تلخت ، به گیسوی میکای سیاه تو -
و موهایت تمام نمیشود
تو جاودانه هستی و ما
نشسته ایم
روی پeستان های ملتهب ِ
میوه هایی
که گلگون از خواب ، میان موسیقی عدن
از اشاره ی فرشتگان
- که
دوردست ِ طلق و زعفران را سوراخ میکند -
آویخته اند
و ما
از لذت اختگی به خود می پیچیم و
به پشت می افتیم …
و بوی مرگ ِ زیتون میدهد
تمام بیغوله هایی
که مردمک های گود تو
ویران شان میکند .
تو
در تاریخچه ی من ، همان لذت کبودی
که سینه خیز میرفت
وبال فرشتگان مقرب را
در جستجوی لحظه ای که گذشت
بو می کشید .
روی لِرد ابرهای سیاه
هزار تکه ی غمگین من ، معلق است
نام ِ سده های گمشده
نام عشاق تو را مانَم ،
که شان ، هجا به هجا ،
در میدانچه ی صدایت به گلوله می بندی …
صدا صدا صدای شراب …
و من از تمام خیابان های داغ سده های مفقود می آیم
و من از تمام خیابان های داغ سده های مفقود می ترسم !
و شرابی نبود
مگر آن دم که میگساران ، فریاد کش و عریان
به دروازه های لبت می گریختند …
و لبهای تو
چونان تمام تصمیم های بزرگ تاریخ بسته بود
و محتسب چنان قداره را در دست نمی فشرد ،
که تو پای بر سکوت خویش
و میخواره ها
می آمدند
خود را در تو فراموش کنند
خود را
در مرگی که در تو زندگی میکرد ،
فراموش کنند .
چوب کبریتی را مانَم
زغال میشوم و از خویش
فرو می افتم .
گهگاه مرگ
فراموش میکند
قلب هایی هستند …
که سلیمان ِ گفتگوی تو با لحظه هایند
و واژه های تو چونان موریانه ها
یگانه عصایی را
که به قامت ما سر از خاک بر آورده
می جوند و
قلب ها
در میانه ی گفتگوی خویش
ایستاده ، زنده زنده
می میرند .
صدا صدا صدای شراب
شیپوری که زنده گان را به خویش می خوانَد :
- این صدای چندین ساله ی من بود !
- و این صدای مستهلک من هم !
- گوش کنید … دارم
از روزگار خویش می گویم
از روزگار خویش …
و خیابان تفته ای در سده ای گمشده
وحشتزده زمان را
بر می دارد و
می گریزد .
میخواره در خواب است
در خواب او
زن
باید حواصیلی باشد
در لباس سپید عروسی
و سرد .
موج ها پشت پنجره تکه تکه میشوند و
میخواره در خواب است …
و تکه کاغذی
آه کشان
در شومینه
می سوزد و
می سوزد .
*
87/5/1

می 2, 2009 با Vistula
دلم یه الفبای سنگی میخواد
با یه میمون که داره اشکاشو پاک میکنه ، و این یعنی ” آ ” .
شب ، سوار بر چوب کبریت اش
آوریل 29, 2009 با Vistulaمیگویم :
” فکرش را بکن . مساوی گرفتن در بازی . نُه بار تمام . امانوئل لاسکر را میگویم . نُه بار تمام کاپابلانکا را زابراه کرد و بار دهم بهش باخت . و کاپابلانکا قهرمان جهان شد . “
خوابم می برد . بی آنکه چراغ را خاموش کرده باشم . تنها نیستم . نیمه های شب بلند میشوم و میبینم چراغ خاموش است ، پس تنها نیستم . تا باور نکنم ، میروم چراغ را روشن میکنم و دوباره می خوابم .
نیمه نیمه های شب . این بار هم تنها نیستم . ” اگر کبریت را خشن روشن کنی ، میشکند . همان طور شعله ور میشکند و می افتد ، می سوزاند . ” این یک راز تُ،خمی ست . میگویم : ” این یک راز تُ،خمی بود ” … خیالم راحت میشود که کسی در تاریکی جواب نمیدهد ” میدانم ” . تنها هستم . چراغ خاموش شده پس دستم را دراز میکنم به طرف آنجا که باید کلید برق باشد . در تاریکی آدم سنگین تر از همیشه میشود ، بهتر که بیخود فکر کند و سرش را گرم کند در گوشه و کنار . کلید را پیدا نمیکنم . هوا سوخته و دستم کش می آید . چشم هام … به آب ِ گرانیت مبتلا شده ام آیا ؟ … یا نه ، حاصل ” زغال ِ نور” باید باشد ، و می اندیشم به دو باریکه ی کُند ، که فس فس کنان در مرکز شب تاب میخورند ، سیم فکر های بیخودم بریده میشود وقتی از لای زغال های انفیه دان – که نمیدانم کجای اتاق کاشته شده – کسی جواب میدهد : ” میدانستم “
صبح نشده . تنها نیستم . نه ، کسی روی تخت من است . سوختگی های کبریت هایی که ویران میشوند ، آن سوختگی ها که گفتم را کسی با انگشت گود تر کرده در تشک . ” دست بردار ، پنبه ها میریزند . ” صدای خنده ای می آید شبیه خنده ی موش . من ندیده ام موش چطور میخندد . حدس میزنم . کسی روی تخت من است . تختم که یک بچه هم به زور رویش جا میگیرد . دست راستم سوزن سوزن میشود . تکانش میدهم ، و باز سوزن سوزن میشود . داد میزنم ” نکن ! ” خشمگین شدنم به نظرش بامزه آمده . چون باز میخندد . من ندیده ام هرگز میتواند بخندد آیا ؟ ، همممم حدس میزنم . از پنبه های بیرون زده از تشکم ، پنبه های سرخ ، لب و لوچه ی ولو و پر خون ِ رویایی باشند انگار . انگار ریق بالشتکی کهنه را در آورده باشند و سوزن هایش آواره و مفلوک ، آمده باشند عریضه شان را برسانند دست من . میپندارم شاید همه ی اینها را با اسید نوشته اند . ” ببین ! همه چیز به سرخی میزند ” … جواب نمیدهد ، میپندارم نکند از اسید میترسد ؟ صدای زیری بلند میشود و طول میکشد . جا به جا سکته های کوچکی شبیه حروف مورس . از چند جا گاز میگیرد ، نمیدانم اما از کجا ها . یاد سوت قطار می افتم بی دلیل . یاد توربوترن . آن بیرون ، با سرعت مهیج ، در ماراتن گندمزار از دنیا میگریخت و تویش نیمه ی تحتانی آدم روی صندلی های پلاستیکی مُرده و مُرده تر میشد ، و عاقبت در انتهای سفر از تنش می افتاد . میگویم : ” گریه نکن . “
تنها نیستم . خواب میبینم تنهام ، اما تنها نیستم . درست مثل وقتی که خواب میدیدم تنها نیستم اما بودم ، مث سگ .
- چراغ را کی روشن خاموش میکند هی ؟
- اطلاعی ندارم .
- هی ، همه میدانند من اگر تختم آتش بگیرد هم از جایم تکان نمیخورم .
- من اما چرا ، اگر کسی آتش بگیرد میترسم ، فرار میکنم و آن قدر در باد میدوم تا به قندیل های خونی بدل شوم .
- همیشه فکر میکردم آن پل زمخت و بدساخت ، مطمئن نیستم ، اما گمانم پل میانه ی خط آهن تهران – زنجان ، خواهد افتاد اگر به وقت رد شدن از رویش تا سه بشمارم . نمیدانم ، این مسیر مستقیم خط آهن تهران – زنجان کجایش میتواند پل داشته باشد آخر ، … قطار ، تا ده میشمردی از پل رد میشد . من اما تا نُه میشمردم ، یعنی مجبور بودم سه را رد کنم ، نشمرم اش ، میفهمی که ؟
تاریک . تاریک است و میروم بخوابم . میروم بخوابم و شاید خوابهای گه ببینم . هی ، اینجا امن است . اینجا امن است و دو نفر با هم در این امنیت تهدید میشوند .
دو حلزون ، بدون غلاف .
من ، عکسشان را میگذارم ببینید :

” آدم همه ش یک ثانیه میترسد . ترس زمان ندارد ، داشته باشد هم از ثانیه فراتر نمیرود . آدم اما لحظه ای میترسد و بعد تمام عمرش را مچاله میشود و ریزه ریزه ، جیر جیر ، می گرید . “
+

یه کوچولو از اسب های پشت پنجره ی ماتئی ویسنی یک
آوریل 23, 2009 با Vistula
این را دیگر بهش شاخ و برگ ژورنالیستی ندادم . همان یادداشت بعد از خواندن است که بعضی وقتها از آدم سر میزند . چی بگم ، این …

اسب های پشت پنجره
… هیچ ربطی به جنگ ندارد ، بلکه هم ماجرا کاملا سرشار از المان های فرویدی است . هر طرف رفتم دیدم نوشته نمایشنامه ی ضد جنگ ، نمایشنامه ی ضد جنگ . انی وی …
*
مادر : چه فجیع … میشه لطفا یه کم شیر رو باز کنین ؟ صدای آبی که میریزه منو آروم میکنه …
پیک : با کمال میل …
این دیگه چه جور آبی یه ؟!
مادر : آبه دیگه ! میخواستین چی باشه ؟
پیک : سیاهه . شما چه جوری میتونین آب سیاه بخورین ؟
مادر : نگفتم میخورم . گفتم گوش میکنم …
*
یک چیزی بعد از اینکه کتاب را بستی و حتی قبل ترش ، خیلی راحت به ذهنت خطور میکند ، آن هم یک جور سیر تطور . تطور تاریخی و شخصیتی در مردان و زنان . انگار همه ی مردان و زنان ماجرا از یک خاستگاه ، از یک بن سر در آورده باشند و فقط در هر پرده از شکلی به شکل دیگر در آمده باشند . خب واضح است ، که شوهر در پرده ی سوم به پدر پیر و دیوانه ی پرده ی دوم تبدیل شده ، و دختر در پرده ی دوم شده مادر پسرک سرباز ، در پرده ی اول . یک چیز به نظرم جالب آمد : روند ترتیبی ماجراهای سه پرده طوری طی میشود که اولین چیزی که به ذهن خطور میکند ” شکل گیری تجربی افراد و فضاها ” ست . یک جور فید بک که نشان میدهد افراد چطور در مشایعت هم از شکلی به شکل دیگر و از سنی به سن دیگر در می آیند . اما در پرده ی اول ، تاریخ رخداد 1699 اعلام میشود . در پرده ی دوم 1745 ، و در سومی 1815 . یعنی نگاه که میکنی مسئله تنها پیر شدن و به آینده رفتن شخصیت ها نیست . چرا که دختری که به مادر تبدیل شده ، چهل و شش سال بعد از مادره زندگی میکرده ، و همین طور شوهری که پیر و بیوه ( بیوه میگن دیگه ؟ P: ) شده است ، مال سی سال بعد است نه قبل . و اینکه “پیک” اسرار آمیز را که در هر پرده حضور دارد فراموش نباید کرد .
مردها “هانس” نام دارند . شوهر ، پدر ، و حتی پیک . مرد پرده ی سوم ، شوهر مقتدر و آشوب طلب ، پر شور و ضد عواطف ، در روندی ضد زمانی میشود پدر پیر و افلیج ، سرخورده ، تنها و محتاج توجه و مراقبت . و باز بعد از چهل و پنج سال ضد زمان ، با مردی طرف میشویم که جوان و حساس ، زنانه و مالیخولیایی ، بیشتر به شاعر یا عاشقی شبیه است تا به سربازی که به جنگ میرود . اما زن ها ! مادر ناصح ، سلطه گر و حراف ، در دختری مستحیل میشود غمگین و درونگرا که بی میل خویش دارد در وجوه “رئال” دنیایش زندگی میکند ، بی حوصله ، و سرگرم پرستاری از پدر افلیج . و بعدی زنی ست سازگار و عاطفی ، دلسوز و صبور . که شوهرش دارد همه جوره دهانش را سرویس میکند . اصلا در کل ماجرا ، انگار همه همین کار را میکنند ، اما حقیقت اینکه چی شده ؟ این زن ها ، و این مردها کیستند ؟ کی به کی بدل میشود ، چرا ، و اینکه هر کدام از این شخصیت ها سر از کجا در می آورند ، این هم چرا !؟
مهم نیست زمان کدام وری طی میشود . حتی اهمیت ندارد که هر شخص دقیقا چه کسی بوده باشد . موضوع این است که هر شخص چه کسی میتوانسته باشد ، و یا اینکه چه کسی میتواند شود . در پرده ی میانی دختر هم دلسوز و عاطفی ست ، و هم مادرانه امر و نهی میکند . و پدر افلیج هم در عین اینکه هنوز در اشتیاق نبرد “تراپازونت” اش از خود به گروهبان یاد میکند ، موجودی ست ”انتزاعی” ، غرق در خیال ، خیال گذشته ای از دست رفته ، و مهم تر از همه له و داغان شده توسط زنان .
میخواهم گریز بزنم به همین ” نزاع ” دائمی ، اینکه چطور هر بار مردی و زنی زده اند خود یا یکدیگر را لت و پار کرده اند . در واقع ، به زنانگی و مردانگی ، توامان در سه پرده ی متوالی . اینکه “هانس” بودن مردان به عنوان چیزی شبیه بزنگاه در پایان نمایشنامه عنوان شده ، شاید هدفی جز برجسته سازی این نکته نداشته باشد که ، وجه “ثابت” ماجرا مردها هستند . و جریان انتقال تراکم از سوی وجه پایدار به سوی وجه ناپایدار اتفاق می افتد . اینجا اگر انتقال تجربه ی زیسته از سوی زنی به مردی اثر کرده باشد ، تنها یک تاثیر منفعلانه و به نوعی انعکاسی ست . یعنی به عبارتی میشود گفت تنهایی و دیوانگی بیماری واگیری ست که از جانب مردان به زنان منتقل میشود و همیشه بازتابی از بیماری هست از جانب زن که مردان را یادآور شود که هیچ چیز در آنها و پیرامون شان در سلامت به سر نمیبرد . ثباتی همه گیر ، جاری و ساری در زمان ، از تنهایی و جنون … ، و “پیک” – نگهبان اسب و کارمند سربازخانه – که هر بار با دسته گل میخک که از “سربازخانه” چیده به ملاقات زنان می آید تا خبر بدی بهشان بدهد ، همان تنهایی و جنونی ست که با ایجاد تجسم “مردان آرمانی” در زنان نطفه میبندد ، و زنان هم به نوبه ی خود به کمک مردان “مُرده” شان ، این نطفه را در فرزندان شان میکارند . در هر سه پرده ، زنان مسئول مراقبت و تیمار مردان اند . و در غیاب مردان شان که به جنگ رفته اند مسئولیت نگهداری و تیمار فرزندان شان را دارند . فرزندانی که چه دختر باشند و چه پسر ، ملغمه ای از خصوصیات متضاد اشخاص متضاد میشوند و بسته به اینکه کدامیک از این اشخاص متضاد غالب است ، وجه شخصیتی غالب در آنها بر اساس آسیب ها و پاره ی مغلوب و مرده ی والد سلطه گرشان شکل میپذیرد . روی دیگر داستان وقتی ست که همان زنان توسط نیاز به مردان شان تیمار میشوند :
#3 . ” هانس ! هانس … عزیزم ، من همیشه منتظرت بودم ! من همه ی این روزها رو شمردم ! … “
#2 . ” اون همیشه انقدر مرد مهربونی بوده که چیز زیادی ازش تو خاطرم نمونده ” / ” وقتی بچه بودم برام اسباب بازی میخرید ، ولی جرئت نمیکرد هیچکدوم شون رو بهم بده . همه شون رو توی یه کمد انبار کرد تا یه روزی طبقه ها از شدت سنگینی ریختن و نابود شدن . “
#1 . ” هر روز برام یه کارت پستال بفرست “
و در نهایت :
#3 . پیک – ” روی من حساب کنین خانم . من هم اسمم هانسه “
*
زن ، مردی زخمی ست :
و اسب ، اسب در رویا ، نوعی phallic symbol تلقی میشود . یعنی نمادی حاکی از غلبه ی مردانگی و محوریت رجلیت و به عبارتی : of a male seksual power
و میبینیم که اسب ، به عنوان وجه زنانه ی تنهایی ، توسط پیک ، وجه مردانه ی تنهایی تیمار میشود . آنچه حضور پیک در خانه های زنان می گوید .
آنجا که عشقی رنگ می بازد ، عرصه ی نبردی پدیدار میشود ، و پیروزی رنگ میگیرد . مردانی که عشق را میکشند به جنگ میروند . در واقع به جنگ میروند تا عشق را بکشند : مردی میتواند و پیروز بازمیگردد ، و در راه برگشت به دام تنهایی ، دیوانگی و انتظار می افتد ، و همواره اسبی در تعقیب اوست ( اسبی که دیگر اسب سابق نیست ، کینه توز و دیوانه است ، نه آن طور که دختر ِ این گروهبان دیوانه ی بازمانده از جنگ ، بعدها-هنوز می پندارد : اسب ها بی گناه اند . ) مردی که پیروز بازگشته اما مجبور است تنها انتظار بکشد چرا که پذیرفته باید از این پس در نعش آن که ” تنها انتظار نکشید و برای همین از انتظار مُرد ” ، زندگی کند .
در حالت دیگر مردی نمیتواند بر عشقی غلبه کند ، و کشته میشود . سرباز جوان ، بی دست و پا و حساس و تنها ، که نه به جناب سرهنگ اش ، که به ” اسب سرخ با لکه ی سیاه ” فکر میکرد که ” سرباز خانه را اشغال کرده است ” … و همان اسب ، به گاه نوازش او را می کُشد ، اسبی که طول داستان ، او را کینه توز و حریص بار آورده … ، و همان طور که هانس دیگر هانس ِ سابق نیست ( مردان فقط در پرده ی سوم که به نظر میرسد شروع ماجراهاست هانس خطاب میشوند ، حتی پیک ، به عنوان تنها شخصیتی که همه جا بدون تغییر حضور دارد ) ، میشود گفت ، مردان آن وجه پایدار و در عین حال به شدت متزلزل اند در تمام وقایعی که اتفاق می افتد : مردی که “زیر پوتین همرزمان اش” له میشود و می میرد / مردی که اعصابش با کوچک ترین صدایی ویران میگردد / و مردی که علت مرگش نوازش کردن است .
هانس ، اول پر شور و مغرور است ، بعد تنها و دیوانه ، و بعد شکننده و رویا پرداز . و سپس به “پیک” تبدیل میشود : دسته گل میخکی در دست ، از سرباز خانه آورده در چمدانی انبار کند ، به همراه خبر بد . به همراه “تجربه در رو در رویی با درد و انتظار” . انتظاری که همواره در پرده های متوالی به یک لحظه تقلیل می یابد . همان لحظه ای که درد ، چنان اثر میکند که بعد هر چه رخ می دهد فقط یاد آوری آن و ” ور رفتن با زخم ” است . پیک ، مردی آواره در تردد میان سربازخانه و خانه های زنانه . با طبلی که اخبار قرن ها را باز می گوید ، اخباری از جنگ که هیچ خبری حاوی زنانگی ندارد ، چرا که در دنیای مردانه ی پیروزی ها ، یگانه حمایتی که از شکست خوردگان میتوان کرد ، تنها این است که به وقت ، زخمی را در آنها تحریک کنیم . آنها اسبی سرخ اند – یکسره زخم – با لکه ای سیاه . سیاه ، مثل آبی که چکه کردنش روح زنانه را آرام میکند .

